بابام رفته بودحموم داشت اوازه میخوند گفتم می شه اوازنخونی گفت صدام بده گفتم پ ن پ همسایه چشت میزن ی طوری میشی گفت نترس مهر مار دارم شروع کرد به خوندن اونم باصدای بلندتر