شب خواب بودم بابام چراغ روشن کرد بیدار شدم گفت: ببخشید خاب بودی گفتم آره گفت: مسواک زدی گفتم آره گفت : چرا قارو خاموش کنم گفتم آره بعد گفت خاک توسرت سه تا پ نه پ رواز دست دادی فردا از ناهار خبری نیست