يادمه ي بار كه بچه بودم به آبجيم كه سه سال از خودم بزرگتر بود گفتم ي ليوان برام آب بياره خيلي هم تشنه ام بود بعد چند دقيقه آب آورد داد به من و رفت_منم فك كردم آب يخه ي قولوب خوردم اما چشتون روز بد نبينه نگو ي مشت نمك ريخته توش خوب قاتي كرده كه من نفهمم بعد رفتم كلي دنبالش گشتم بزنمش اما انگار آب شده بود رفته بود تو زمين فك كنم تو افق محو شده بود... شمام از اين خواهراي دلسوز داشتيد؟