چند شب پیش نشسته بودیم تو حیاط و داشتیم حرف میزدیم ، منم چار چشمی داشتم گودزیلاهامونو می پایدم ... 0_0 که احساس نیاز مبرمی به سالن اندیشه پیدا کردم ، خلاصه دیگه اینارو سپردم دست دختر خالم و در این بین فهمیدم یکیشون نیس ، حالا رفتم دسشویی میبینم یکی توشه ... O_o منم با خنده گفتم : اونجا کیه کیه سایشو من میــبــیــنــم ... ;-) . . . ندا اومد : اونجا منم منم که در حال ریـــدنــــم ... :| . . . چیـــــه؟ گودزیلامون طبــــع شــعـــر داره ... ^_^