با خانواده نشسته بودیم که گودزیلا 5 ساله محمدرضا وگودزیلا 4 ساله زینب (خاهر زاده هام) داشتن با هم بازی میکردن مثلن زن و شوهر بودن مام گوش میکردیم اونام متوجه ما نبودن حالا مکالمه: محمدرضا: عزیزم غذا بخرم واست؟ زینب با عششششوه: نننننههههه محمدرضا:عزیزم پفک میخای بخرم؟ زینب با عششششوه: نننننههههه محمدرضا: عزیزم لباس بخرم؟ زینب با عشششوه:نننننهههههه محمدرضا: ماشین بخرم واست؟ زینب: ننننننهههههههه عاقا اینجا دیگه مامانم عصبانی شد گف اصا هیچی نمیخاد واسش بخری. اینام تازه متوجه ما شدن که محمدرضا با عصبانیت داد زد گف: تو اصا چیکار داری زن خـــــــودمــــــــــــه >____< ما کلا حرفی نزدیم. اصا به ما چه زن و شوهر دعوا کنن. ولی یه چیزی: طفلی مادر عزیم O___O زن یارو -ـــــــ- خود طرف >__< قیافه بنده ـــــــــــــــــــــــــــ قیافه ای پیدا نشد.