این خاطره رو چند شب پیش داییم برام گفت که مال همین امتحانات امساله و داییم تو یکی از کلاسا مراقب بود. داستان از این قراره که داییم میره تو کلاس میبینه ده دوازده نفر دانش اموز بلا نسبت شما مثل گاو زل زدن تو برگه هیچی بلد نیستن بنویسن. دایی من هم که از اون مراقب باحالا بهشون میگه از رو دست همدیگه نیگا کنید بنویسید که اونا بر میگردن میگن ما هیچکدوممون هیچی بلد نیستیم. بعد داییم میگه خب کتاب باز کنید از کتاب نگاه کنید اینا هم میگن کتاب نداریم بعد داییم میگه خب می خواین چیکار کنین که این پرو ها میگن تو برو برامون کتاب بیار. حالا داییم هم یجوری اینارو میپیچونه و میگه یکیتون باید خودش رو فدا کنه برگشو بده و بره کتاب بیاره خلاصه یکیشون برگشو میده و میره بعد یه ربع از خونشون کتاب میاره یه جوری میرسونه دست اینا که میبینن کتاب یه درس دیگه ای رو اورده!!! اینا هم کلی اینو فحش میدن و باز میفرستنش که کتاب بیاره که این دفعه نیم ساعت شدو نیومد گوشی داییمو گرفتنو زنگ زدن تا سریع تر بیاد این که رسید دم مدرسه کتابو با هزار بدبختی از پنجره میندازه تو کلاسو اون چند نفر تو چهار پنج دقیقهای که مونده بود تا میتونستن نوشتن :/ خدا ازین مراقبا نصیب شما هم بکنه :)