يه شب دأشتيم بابابام فوتبال ميديديم وتخمه جاپني ميخورديم بابامم هي پوستاي تخمه هاشوتف ميکرد تو سروکله من. منم جرات نداشتم چيزي بگم تااينکه صبرم تموم شدوکف وخون قاطي کردم! -اه پدر من چيکار ميکني گندزدي به هيکل من. بابامم بدون هرگونه توضيحي همچين يک زد پس کلم که ستون فقراتم به حالت سيC مانند خودش در اومدO-oميخواست يکي ديگه هم بزنه که من سريع قل خوردم رفتم تواتاقم:( گناه دارم خو!!!