یادش بخیر پارسال کلاس ششم امتحانان. علوم داشتم هیچی نخونده بودم دیدم برگمو سفید بدم خیلی زایه ست بعد خاطرات بچگیمو که مامانم تعریف میکرد نوشتم بهم داد 17 ارزش اون خاطرات بیشتر از این بودا مامان خانوم واسه انجام یه سری کار رفتن مسافرت.. در نبود ایشون من خانومه خونه هستم مثلا ^_^ از بس به خورده بابام اینا تخم مرغ دادم کم مونده بدبختا قدقد کنن:))) امروز تو آشپزخونه بودم داشتم ناهارو آماده میکردم اونم چه ناهاری ؛املت :دی بابام صدام زد.. بابام:الهام خانوم م م م م م -جانم بابا (تو دلم گفتم حتما میخواد ازم تشکر کنه که اینقد زحمت میکشم) بابام: الهام بابا اگه جای تو ؛توی این 21سال یه هویج و بزرگ میکردیم دسته کم یه پلو هویج بهمون میداد :))) اصن یه وضعی بودا خخخخخخ