‏سوم دبستان که بودم بابام گفت باید درس بخونی تا دکتر بشی چند روز بعد از مدرسه با بابام تماس گرفتن گفتن بچتون بچه های مردم و میبره توالت بهشون آمپول بزنه تا یه هفته تو خونه زندانی بودم تا مامان بزرگم اومد نجاتم داد منم دیگه قید پزشکی رو زدم