لعنتی دوست داشتنی من! اتاق تاریک بود. فضای گرم و معطر اتاق منو گیج کرده بود. روی تخت دراز کشیدم. بهش نگاه کردم. آروم و ساکت بود. مثل خودم. بلند و کشیده. چشاش برق می زد. آروم سراسر بدنش رو لمس کردم. هیچی نمی گفت. همیشه تسلیم بود، تسلیم محض. لبامو گذاشتم روی لبش و با اولین بوسه مثل همیشه آرومم کرد. بوسه هایی که بین من و اون رد و بدل می شد همیشه کوتاه بود. دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم. همیشه سکوتش منو دیوونه می کرد. اون روزای اول که باهاش آشنا شدم برای من پر از اضطراب بود. ولی اون عین خیالش نبود. همیشه قرارای من و اون توی کوچه های خلوت، پشت دیواری بلند بود. می ترسیدم کسی من رو با اون ببینه. آخه اون یه جوری بود. توی همون کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل گرفت. با اولین بوسه منو اسیر خودش کرد. همیشه وقتی با هم بودیم فقط بوسه بود و بوسه. رابطه ما ازین بیشتر نبود. یه جورایی فکر می کردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولی شاید اشتباه می کردم. اون از من هیچی نمی خواست، فقط دوست داشت لباشو ببوسم ولحظه هایی که می بوسیدمش چقدر چشاش برق می زد. کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو با هم ببینن. هردو بی پروا بودیم. توی لحظه های غم و تنهایی منو صبورانه تحمل می کرد. هیچوقت عاشقش نشدم. حتی گاهی ازش متنفر می شدم ولی بازم می رفتم سراغش. بهش نگاه کردم. چشماشو بسته بود. اتاق بوی عرق تن اونو به خودش گرفته بود. آخرین بوسه رو ازش گرفتم و مثل هرشب توی جاسیگاری لهش کردم. لعنتی دوست داشتنی من...