سلامتی روزی که..... دخترم سر صبح با موهای پـریشون بـیاد تو آشپزخونه پـیش من و بهم بگه: مامانی این آقاتو دعوا کن نمیزاره من بخوابم.. منم زیر چشمی به آقامون که داره ما رو نگاه میکنه و ریز ریز میخنده نگاه کنم.. بعد در گوش دخملم یـچی بگم... اونم ذوق کنه بره طرف آقامون.. اقامـــون گــول بخوره فک کنه آشتی کردن خم شه که بغلش کنه... بعد دخمل مامان نقشرو عملی کنه و آقا رو گاز بگیره... منم قش قش بخندم... بعد سه تایی با هم بخندیم... آقامونم بین خنده هاش بگه:مثل مامانتی زیزو کوچیکه...