ایده های اِلی این داستان:زینب اسکول ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزی زینب(که درس رو دوست داشت ولی حوصله ی درس خوندن نداشت!) برای مشورت پیش برادر بزرگش(احسان)رفت و از اون درخواست کمک کرد احسان هم در حالی که خیار نمک زده توی دستش بود و داشت میخورد ابتدا نگاهی عاقل اندر صفها(ج صفی)به او انداخت و بعد گفت: «ببین زینب جان من یه راه حل خوب دارم ولی این راه حل رو فقط آدمای خاص میفهمن تو هم که میگی آدم خاصی هستی باید بفهمی من که نفهمیدم» زینب هم چون تا حالا از احسان دروغ نشنیده بود و اون رو قبول داشت بااشتیاق گفت:»خب اون راه حل چیه؟!« واحسان شروع به گفتن کرد: «هدب ندرک تسرد هزوک یارب نم هب مه یکدنا یدرک ادیپ سر کاخ رگا دینابوکب ناترس قرف رب دومع تروص هب و هدرک ادیپ بوغرم سر کاخ تشم هی هک هنیا،تلکشم هار اهنت،ینوخیم سرد وت هک یروج نیا‌.» زینب هم در حالی که احسان میگفت با جدیتی همراه با تعجب مینوشت بعد از اون زینب پرسید:این عربیه؟!   احسان:نه فکر نکنم آخه توش گَچ پَژ داره. و زینب هم در حالی که مهو نوشته بود رفت... زینب توی خلوتش(به این خاطر که از واژه درک زیاد توی نوشته بود)تصمیم گرفت مطالب رو درک کنه و اون متن مقدمه ای شد واسه درس خوندن زینب.  تا جایی که زینب بعد از امتحانا نمره های زینب بالا تر از سالهای دیگه شده بود و همه ی درس هاش رو پاس کرده بود(!!!) وقتی کارنامه رو گرفت و بِ خونه اومد پیش احسان رفت و گفت:احسان دیدی منم خاصم و اون متن رو فهمیدم احسان گفت:آره منم به هزار زور به خاطر تو معنی اصلی اون نوشته رو پیدا کردم^o^ زینب گفت:واقعا!راستشو بخوای من بعضی جاهاشو نفهمیدن. احسان هم گفت: اون جمله رو از آخر به اول بخون و بر عکسش کن! زینب توی اتاق رفت و بعد از خوندن بایه سطل بزرگ خاک رس که آتوسا(خواهر کوچیکشون)واسه سفال درست کردن گرفته بود برگشت و همه رو روی سر احسان خالی کرد! احسان هم با یه لگد زینب رو زد به دیوار(دعواشون شد...) وسط دعوا مامان احسان رسید و وقتی خاک رس هارو روی فرش دید با شیلنگ به دنبال اونا دوید وپای هر دوشون رو به بیمارستان باز کرد... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیام داستان:اعتماد به نفس داشته باشیم (البته بعید میدونم این پیام داستان باشه!!!!)