دو سه سال پیش توی دانشگاه با سعید آشنا شدم. هر دقیقه با هم بودیم. چهار سال دانشگاهو طولش دادیم و هی تنظیم خانواده و معارف و وصایا رو می افتادیم تا بیشتر پیش همدیگه باشیم. خلاصه علیرغم میل باطنی مون و اسرار خونواده ها مجبور شدیم دانشگاه رو تموم کنیم. سعید همین که درسش تموم شد سعی کرد یه کاری پیدا کنه تا بیاد خواستگاریمو منو ببره خونه بخت. اما مگه کار پیدا می شد؟ خلاصه به هر دری که زد هیچ پخی نشد تا اینکه دیگه داشت از گرسنگی می مرد. دیگه حتی مامانشم باهاش قهر کرده بود. این شد که پاشد رفت دبی و شد خواننده. چند ماه بعد یه نامه برام فرستاد به شرح زیر: سلام دختر حاضر جواب خوبی؟ از اونجا که من از این وضعییت خیلی خسته شدم و دوریتو نتونستم تحمل کنم، مجبور شدم بهت خیانت کنم. اونم نه یه بار، سه بار. هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم با تو حتی واسه چند ثانیه زندگی کنم. پس خیلی آروم و منطقی باش و دست به کار خطرناکی هم نزن. آدرس من پشت پاکت هست. خواهشا عکس هامو برام بفرست. خدانگهدار- سعید من هم به دوست و آشنا و همسایه و غریبه گفتم هرچی عکس از داداش و پسر عمو و پسر خاله و دوس پسراشونو و شوهرای ماماناشون و دوستای اجتماعیشونو just friendهاشونو ... داشتن واسم آوردن. منم همه رو گذاشتم تو یه جعبه ، با یه نامه فرستادم واسه سعید. تو نامه نوشته بودم: ببخشید سعید جان. هرچی فکر کردم چهرتو به یاد نیاوردم. بی زحمت خودت عکستو بین عکس دوس پسرای چند ماه اخیرم پیدا کن و بقیه رو پس بفرست!