آقا یه دوستی داشتم اسمش حورا باروتیان بود.یه بار از طرف مدرسه مارو بردن کاشان.من و حورا قسم خورده بودیم که دور از هم شاد نباشیم(الکی مثلا دوستای وابسته به هم :| ) من رفتم صندلی ته اتوبوس کنار بچه باحالای کلاس نشستم.چون جا نبود.هیچی آقا اینا هی چرت و پرت میگفتن منم غش میکردم از خنده مثلا همین جمله ی یه خره از خیابون میخواست رد بشه بعد نشد رو تیکه تیکه میگفتن ولی اینجوری : یه .... خخخخخخخخخخخخخ ههههههههه یه یه یه یه خخخخخخخ هاهاهاهاهاهاهااااااا خرههههههههه هههههه خخخخخخخ می خواست خخخخخخخخ و ...... انقدر اینجوری جمله رو ادامه دادن تا بالاخره جمله رو با هزار مسخرگی گفتن .منم که داشتم غش میکردم از خنده یهو چشمم به حورا افتاد که داشت از جلوی اتوبوس میومد طرف من.منم یهو یاد قولم افتادم :| هیچی دیگه حالا گیس و گیس کشی.عاقا به ولله من نخندیدم اون میگه چرا تو خندیدی.خلاصه نصف بچه ها منو ، نصف بچه هام حورا رو گرفته بودن مارو از هم جدا کنن.عاقا بیخیال شو حورا ، نه بیخیال نمیشم ، سارا رو ولش کن !!!! نه ولش نمیکنم ..... خلاصه اگه فرض کنیم کل اتوبوس 50 نفر باشن 24 نفر منو 24 نفرم حورا رو میکشیدن مارو از هم جدا کنن.منم که دیگه طاقت نیاورده بودم یه دونه خوابوندم در گوش حورا اونم عصبانیییییی هی جیغ جیغ میکرد حالا معلمام اومده بودن کمک. هیچی دیگه به خاطر یه قسم برادری ( همون خواهری :d ) راننده مجبور شد نگهداره =)) حالا حورا خانوم قهر که تو فلان کردی بیسار کردی =)) هیچی دیگه منم تصمیم گرفتم تو عمرم پیمان برادری همینطوری یهویی نبندم =)))) امیدوارم خوشتون اومده باشه ;)