در زمانهای قدیم که نسل خاستگار هنوز منقرض نشده بود یک شب یک خانواده با فهم و شعور اومدن خاستگاری من...(بعله خاستگاری من) اولش که من کلی غرزدم سر مامان بابام که من نمیخوام ازدواج کنم و ... اما بعد که رفتم چای ببرم واسشون یهو چشمم به آقا داماد که افتاد تو ته ریشش یکم قصد ازدواج پیدا کردم! اونشب مامانم گفت که باید چادر سربذارم جلو مهمونا، با هر جون کندنی بود چایی رو تعارف کردم و سینی رو گذاشتم رو زمین کنار میز همینکه اومدم بشینم گوشه چادرم خورد تو چای آقا دوماد مامانم گفت برو چایی شونو عوض کن بلند شدم چایی رو برداشتم از جلوش که عوض کنم یهو ازجاش بلند شد که چایی رو از من بگیره پاش رفت لبه سینی سینی محکم خورد تو ساق پاش داغون شد بیچاره به هفتاد رنگ سرخ و زرد و نیلی و... دراومد بعدشم بزرگواری کرد و گفت هیچی نشده خم شدم سینی رو بردارم که یهو مامانش اومد پشت سرم چایی رو بگیره عوض نکنم منم یهو راست شدم (نمیدونستم این بنده خدا بالاسرم خم شده) با پشت سرم محکم رفتم تو صورتش اونم پرت شد رو مبل، با مبل برگشت رو زمین ولو شد وای داشتم میمردم از خجالت مامانم اومد به داد اون برسه ببینه چی شده که مامانم هم بی نصیب از الطاف من نموند حواسم نبود چای دستمه و چایی تو دستمو چپ کردم رو مامانم دیدم یهو همه ساکت شدن دارن به من نگا میکنن منم خیلی خونسرد گفتم حالا که چپ شد مجبورم عوض کنم دیگه و زود از صحنه جرم فرار کردم اصن یه وض داغونی بود خونه شده بود شهر شام این قیامت تو یکی دو دقیقه اتفاق افتاد.... هیچی دیگه اونشب همه دست به دست هم دادن که من از جام تکون نخورم طفلیا خودشون از خودشون پذیرایی کردن بعدشم رفتن و دیگه هیچچچچچ خبری نشد ازشون فک کنم دچار سوتفاهم شدن فک کردن من دست و پاچلفتی ام...