یه روز 3 تا دوست به نام های فرشاد و پرویز و حمید برای تفریح سوار قایق میشن و میزنن به دریا اما برای قایق یک مشکل پیش میاد و مجبور میشن به یک جزیره که نزدیک به اونا بود برن . وقتی به جزیره میرسن توسط اهالی ادم خوار آن جزیره دستگیر میشن .مردم اونجا به این 3تا میگن اگر میخواهید زنده بمانید باید هرکدامتان 10 میوه از جزیره جمع کنید و بیارید.آنها هم قبول میکنند. کمی بعد فرشاد با 10 تا خیار خیلی خوشحال برمیگرده ولی اونها بهش میگن اگر میخواهی زنده بمانی باید اینها را داخل xxxت بکنی (خودتون حدس بزنید ) و صدایت هم در نیاید . او هم قبول میکند و اولین خیار را داخل میکند اما سر دومی بلند میگوید آآآآخ و اونها میکشنش.نوبت میرسه به حمید که با 10تا توت برمیگرده و همین مسئله هم برای او پیش میاد و اون 9تا توت را داخل میکند ولی وقتی میخواهد اخری را بگذارد میخندد و آنها او را هم میکشن!بعد تو اون دنیا فرشاد از حمید میپرسه : تو که داشتی موفق میشدی چرا یدفعه خندیدی دیوونه؟!؟ حمید میگه:«آخه پرویز رو با 10 تا هندوانه تو بغلش دیدم که داره میاد»