یه روز یه دلدار عاشق شد دلشو سپرد به یه دلبر.دلدار قصه ی ما بدجوری عاشق بود.برای اینکه دلبرشو از دست نده یه چیزیو ازش مخفی کرد.دلدار قصه ی ما همش میترسید دلبرش بفهمه اون مخفی کاریشو.پس شروع کرد پیش این و اون حرف زدن و راه حل گرفتن .وهر روز بخاطر این مشاوره ها از دلبرش دور ودورتر شد تا این که یه روز دلبر اومد پیشش وگفت از کسی شنیده اون چیزیو که پنهون میکرده دلدار.اونو بخاطر گذشته اش بخشید ولی بخاطر این که خودش بهش نگفته ترکش کرد.سالهاست که دلدار منتظر دلبره ولی دلبر دیگه بر نمیگرده.