سياه پوشيده بودبه جنگل آمد..استواربودم وتنومند من را انتخاب كرد دستي به تنه ام كشيد تبرش را درآورد و زد...زد... محكم و محكم تر. به خود ميباليدم .ديگر نميخواستم درخت باشم آينده خوبي در انتظارم بود سوزش تبرهايش بيشتر ميشد كه ناگهان چشمش به درخت ديگري افتاد او تنومندتر بود مرا رهاكرد با زخم هايم...اورابرد ومن كه نه ديگر درخت بودم نه تخته سياه مدرسه اي نه عصاي پيرمردي خشك شدم... بازي با احساسات مثل داستان تبر و درخت ميمونه اي تبر به دست تا اطمينان نداشتي تبرنزن اي انسان تااطمينان نداشتي احساس نريز...زخمي ميشود...در آرزوي تخته سياه شدن خشك ميشود...!!!