پاییز است و لحظه ها هر چند دلگیر اما دل انگیزست... باران میباردو هوا بس نا جوانمردانه سرد است... باران این روزها را میبینی مانند برف است ؟!!،نوبرانه ست... طراوت و ترنمش شهر را با کمال آرامش به آغوش کشیده... چتر نمی خواهم،کلاه نمی پوشم... میخوهام حس کنم دونه دونه های باران را،فقط نفس میکشم... "جانمی جان...بوی باران،...لبخند جهان...هدیه آسمان"... می رسم به خانه لرز لرزان... پشت پنجره می ایستم،با یک فنجان... چه میچسبد یک فنجان چای داغ در هوای بارانی... هزاران شکر به این همه لطف و مهربانی.... "کجایی ای نیمه ی گمشده جای تو خالی"... __ 11آبانماه،،نود و چهار،،ساعت:14 __همین امروز...یهویییی وقت بارون__