داستان زندگي من اينجوري شروع شد كه ميخاستم عشق رو با كسي تجربه كه دوستم داره... يك روز صبح كه چشم باز كردم و ديدم انگار قراره دنيا تا هميشه روي خوشش رو به من نشون بده... اما چه افسوس.. عمر روزهاي خوب من خيلي كوتاه بود... اون كسي رو كه ميخاستم بايد از خودم دورش ميكردم... از دستش دادم... بعد از اون هر چقدر تلاش كردم نتونستم برش گردونم... تا اينكه بعد از يك سال و نيم خبر نامزديش رو شنيدم... چه روزها چه شب ها كه به سختي گذشت... تنها جرم من دوست داشتنش بود... رفت.. من ماندم و تنهايي.. من ماندم و اميدي كه نااميد شد... و حالا بعد از گذشتن چند ماه از خبر نامزديش دو هفته ي ديگر جشن عروسي او است... و من هنوز مات اين قصه ام.... هميشه دلم از اين ميسوزه كاش در سال قبل كه او را مي ديدم مي دانستم كه اين اخرين ديدار هاي ماست .. عشقم از ته ته دلم برايت ارزوي خوشبختي ميكنم... من و تو هر دو براي بهم رسيدنمان خيلي تلاش كرديم اما قسمت نبود،،،، بر خلاف ان روزها كه سرگردان و پريشان و دلتنگ بودم اين روزها خيلي ارومم خيلي... خدا خودش بهم صبر داده خدايا نميدونم قسمت و حكمت چيه نميدونم چرا ما دو تا سر راه هم قرار گرفتيم فقط ميدونم كه من هنوز به تو ايمان دارم و هنوزم دوستت دارم