من یادتو پاییز دیروز یادت دستم را گرفت و برد .....ب سراغ همان پیاده رو همیشگی...میرفتیم ..تو لبخند زدی .... پاییز لبخند زد..... اما یکهو دلگیر شد ...ب هق هق افتاد بوی عطرت را از چادرم شست ..... تسبیحی را ک برایت کنار گذاشته بودم روی همان درختی ک زیرش قول دادی میمانی ب دار کشیدم ب زمین افتاد ....دونه هایش غلتیدند... حالا من ..نیمکت دوتایی... صدای موزیک عابر پیاده .... شرشربارون توی خیابون .......این دفه بارون اشک خدا بود توی دلامون.....