تـو رو نمیدونم ولی من دارم اون روزی رو تصور میکنم که یه دخترکوچولویِ موفرفری خودشُ تو بغلم جا کـرده و خمارِ خـوابه و تـو با یه لیـوان چای میای و کنارم میشینی..... می پرسی: هنـوز مثل قدیمـا دوسم داری....؟ میگم: مثل قدیمـا نه.... مثلِ الان و اینجـا، خیلی بیشـتر از قدیم ترا.... مثلِ چند سالِ قبل که هنـوز خانومِ این خونـه نشده بودم و دلت پـر بود از دلهـره یِ رفتن و نموندن میگی: قسم بخـور.... زل میزنم به چمنزارِ چشماتُ میگم: به این برکت که چشمـاته و این یکی که ثمـره یِ عشقِمونه قسم هزار برابرِ قدیمـا میخوامت.....