من: حاج آقا، میشه بگی ساعت چنده؟ حاج آقا: خیر، نمیشه. من: چرا؟ چی میشه اگه بگی؟ حاج آقا: خیلی چیزهای میشه که نباید بشه. من: مثلا چی؟ حاج آقا: اگه بگم ساعت چنده، ممکنه ازم تشکر کنی و فردا باز بیایی بگی ساعت چنده.. من: راست میگی، پس چه اشکالی داره اگه بازم بپرسم؟ حاج آقا: ممکنه چند بار دیگه همدیگر را ببینیم و تو آدرس خونمون ازم بپرسی من: ممکنه، مگه اشکال داره؟ حاج آقا: بله اشکال داره، ممکنه یه روز بیایی خونمون، بگی از اینجا رد میشدم، گفتم سر به حاج آقا بزنم و یه احوال پرسی بکنم، منم بگم بریم داخل و یه چای تازه دم بخوریم و تو هم قبول بکنی. من: مهمان حبیب خداست، مگه تو از مهمان خوشت نمیاد؟ حاج آقا: خوشم میاد، ولی ممکنه وقتی چای را خوردی، بپرسی کی این چای خوشمزه را دم کرده، منم بگم دخترم. من: شاید.. حاج آقا: ممکنه چند بار دیگر بیای خونمون و با دخترم آشنا بشی و بدونی که دخترم تو دانشگاه درس میخونه. من: شاید اتفاق بیوفته، ولی من تو این آشنا شدن اشکالی نمیبینم.. حاج آقا: تو اشکال نمیبینی، ولی در واقع آشنا شدنتون خیلی اشکال بزرگیه.. من: چجوری؟ حاج آقا: شاید چند بار بری دانشگاه، با دخترم همدیگر را ببینید و تو این چند بار همدیگر را دیدن عاشق همدیگر بشن و پیشنیهاد کنن با هم ازدواج کنن. من: خدا هم با ازدواج جوونها خوشش میاد، پس چرا تو با ازدواج اشکال داری؟ حاج آقا(با عصبانیت): اشکال ندااااارم، ولی هیچ وقت راضی نیستم دخترم با پسری ازدواج کنه که ساعت نداشته باشه تو دستش کنه.