یه روز سرد زمستونی داشتم با دوستم تو خیابون قدم میزدیم که یهو دوستم ایستاد و چند بار روی سرش دست کشیدو گفت: شایان داره بارون میاد؟! منم یه نگاهی به آسمون انداختم و گفتم: نه...چطور مگه! اونم گفت: آخه دماغم داره چکه میکنه گفتم شاید سرم سوراخ باشه. . . . . . . . وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.