یه روز قرار شد که نهار بریم کنار دریا. وقتی که من رفتم تو پارکینگ فقط مامانم و بابام و داداشم اونجا بودن و بقیه هنوز بالا بودن. قبل اینکه بقیه بیان گفتم میرم پشت دیوار و هر کی از بچه ها خواست بیاد می ترسونمش. همونطور که منتظر بودم دیدم صدای بسته شدن در اومد و خوب گوشم رو تیز کردم ببینم که صدای پا کی نزدیک میشه و وقتی که خوب نزدیک شد و مطمئن شدم دیگه پشت دیوار هستش، قبل اینکه بیاد تو پارکینگ چنان رفتم تو حس که چشمامو بستم و نیم متر پریدم تو هوا و چنان محکم پریدم و گفتم پــــــــــــــخ که چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم وااااای آقای همساده از ترس ذهله ترک شد و چنان ترسید که محکم خودشو کشید عقب. چنان پشت سرش خورد تو دیوار که دقیقا مث قاب عکس چسبید به دیوار . بعد حالا از اون طرف آقای همساده سرشو خم کرد و خودشو پرت کرد تو پارکینگ. و منم از این طرف وقتی فهمیدم آقای همساده بوده خودم انداختم تو راه پله و از خجالت رفتم زیر راه پله.. اصن نمیدونین چه وضعی بود.. یعنی از وقتی سوار ماشین شدیم اینا خندیدن تا خواستیم برگردیم.